رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

آبان 99 کرونا

یکی یکدونه زندگی من    پسر 8 ساله من   شازده نفسم  اینقدر   حواس  جمع هستی نمیتونیم گاهی رمزی حرف بزنیم .  هر لحظه  در روخت در حال  پرواز  یک شغل هست . یک روز  فضا نورد  یک روز خواننده و یک روز موبایل فروش و روز دیگر ارایشگر   / ما با تو کودک میشیم و با تو  این مراحل رو طی میکنیم .  همیشه میگه من  مامان بابای پولدار میخام  اگر پول نداشته باشید من میرم  و  میگه هم به محبتتون احتیاج دارم و هم به پولتون  و ما  با چشمهای گرد شده هاج واج نگاه میکنیم و جوابی نداریم  چقدر  این تفاوت ...
19 آذر 1399

فوران گفتار رادوین من

حدود سه هفته میشه که رادوینم  در کنار مادربزرگ و پدر بزرگ هست و از بودن در کنار آنها حسابی لذت میبره. و هر ۳ روز ما بهش سر میزنیم و هر بار موقع خداحافظی  ازش میخاییم که با ما همراه بشه و برگرده تهران . اما هر دفعه ما شکست میخوریم 🙄 و نمیتونست تصمیم بگیره .  به مامانم میگفت که مانی رفعت  من دیگه بچه شما هستم و پسرت شدم .  هر وقت میگم ، رادوینم تهران میایی؟  میگه  نه میترسم به غلط کردن بیفتم 🤭  بتو چشم احسان نگاه کرد و گفت شما ۸ سال زندگی منو خراب کردید و یک روز خوش با شما نداشتم 😮🤔 بلخره ترفندهایی رو به کار میبرد که همسفر ما نشه .  ...
25 تير 1399

خونه ساری

      چند تا مرغ و خروس گرفتیم  تا رادوین سرگرم بشه و شناختی از زندگی اونا پیدا کنه                  ...
16 فروردين 1399

کلاس اولی

دونه برفی من  با کلی ماجرا وارد  بزرگترین تغییر  چالش زندگیش شد .  یکسال رادوین رو دیرتر ثبت نام کردیم و برای این کار کلی دلیل داشتیم   اول از همه من مخالف مدرسه رفتن رادوین بودم چون  home school  رو به حضور در کلاس ترجیح دادم  و خیلی پیگیر کار در خانه بودیم   خلاصه با کلی محاکمه شدن از دوست و خانواده  ما رادوین رو در سن 7 سالگی ثبت نام نکردیم   و مهر  امسال  حدود یکماه    ما در رفت امد به مدرسه طبیعت  بودیم تا رادوین  از فضا مربوطه استفاده ببره .  از طرفی ثبت نام در مدرسه را هم انجام دادیم  . من اعتقاد داشتم که رادوین با...
11 فروردين 1399

سال 98 و تولد 7 سالگی

پسرم   شکوفه زندگیم 8سال پیش روز عجیبی بود وقتی که فھمیدم بار شیشه دارم .. پسرم اون روز بال گرفتم .....خدای من ثانیه ھای باور نکردنی عمرم بود . روزھا گذشت و من و تو بار شیشه ام بیشتر به ھم اخت گرفتیم . شدیم یه پارچه ...یه تن . تو به من چسبیده بودی .. شدی خون و دل . شدی یک تکه از جونم . بود و نبودم . اون دوران  رویایی بود . شدی تمام غم و شادیم ...شدی خنده و نگرانی ام ....شدی حال غریبی آشنا .   4 ھفتھ و شش روزبعد از لقاح صدای تپنده ی قلبت رو در ساعت 4و40دقیقه در مطب خانوم دکتر سوزان ناصری مھربون شنیدم . چقدر دوستش داشتم . ھنوز حال عجیبی دارم . پسرم امی...
20 خرداد 1398

اسفند97

فقط میتونم بگم که بهترین نقطه زندگی منی .😍 بزرگترین ثروت زندگیمی رادوین جان . سرمایه زندگی من هستی    حرفهای که به من میزنی بوی عشق میده بوی پاکی بوی زندگی .  همیشه بهم میگی  رومینااااااااا عاششششششقتم  رومینا من زن بگیرم فقط به تو رحم میکنم هر روز صبح میزنم زیر گوش زنم 😲😐   رومینا تو برام بوی آرامش داری  رومینا تو فقط استراحت کن من خدمتکارت میشم  رومینا از بس دوستتت دارم گیج شدم    رومینا اینقدر دوستتت دارم تعادل دیگه ندارم .  همه این صحبتها هر روز تکرار میشه و بغلم میکنه و منو غرق بوسه میکنه . اخه من این همه لذت رو چی کنم 😊 &nbs...
20 اسفند 1397

افتادن دندون شیری و جلسه یادگیری نجوم

 شیرین زبونم ، وجود زندگیم     رادوینم  اینقدر عشق و علاقه به فضا و فضانورد و آدم فضایی  نشون میداد تا اینکه  تصمیم گرفتیم  مربی  نجوم  و فضا به منزل بیاد تا رادوین از نزدیک با غذاهاشون و نحوه زندگی تو ایستگاه فضایی آشنا بشه   ما هر شب  براش از فضا و ستاره ها صحبت میکنیم و  فیلمهایی رو نگاه میکنه تا جواب سوالاتش رو بگیره  نحوه  خوابیدن فضا نورد    رادوین عسل و نان صبحونه و تن ماهی  فضانورد رو از نزدیک دید  و برای خود ما هم جذاب بود  تیکه ایی از سنگ شهاب سنگ رو دیدیم . آرزوی رادوینم  رفتن به ناسا هست . بهترین زندگ...
5 بهمن 1397